تبلیغات
Designed By : DavoodSysteM
Powered By : MihanBlog
بازدید های امروز :
بازدید های دیروز :
كل بازدیدها :
كل مطالب :
كل نظرات :
ایجاد صفحه : - ثانیه
چه قدر سخته تو چشمای کسی که تمام عشقت رو ازت دزدید
و به جاش یه زخم همیشگی رو به قلبت هدیه داد زل بزنی و
به جای اینکه لبریز کینه و نفرت شی ، حس کنی هنوزم دوسش داری
چه قدر سخته دلت بخواد سرت رو باز به دیواری تکیه بدی که یه بار زیر آوار غرورش
همه وجودت له شده....
چه قدر سخته تو خیالت ساعتها باهاش حرف بزنی
اما وقتی دیدیش هیچ چیزی جز سلام نتونی بگی....
چه قدر سخته وقتی
پشتت بهشه دونه های اشک گونه هاتو خیس کنه اما مجبور باشی بخندی
تا نفهمه هنوزم دوسش داری.......
چه قدر سخته گل آرزوهاتو تو باغ دیگری ببینی
و هزار بار تو خودت بشکنی و اون وقت آروم زیر لب بگی : گل من باغچه نو مبارک
تو بگو بهار قشنگه من میشم بهار تو
تو بگو بمون منم نمیرم از کنار تو
گر چه سخته امّا من دور میشم از دیار تو
تو بگو منو نمیخوای دیگه خسته کردمت
تو بگو سرد هوا منم میشم خورشید تو
تو بگو که ناامیدی من میشم امید تو
تو بگو دلم گرفته از همه دورنگیها
مشکی میشم مظهر یه رنگی میشم واسه تو
تو بگو خدا کنه بارون بیاد از آسمون
به خدا میگم که گریه کنه برای تو
اگه غمگین بشی از دستم ناراحت بشی
میمیرم که تا ابد پاک بشم از خیال تو
کاش تموم نمیشد این روزا ، این خاطره ها
تو میموندی واسه من ، منم میموندم واسه تو
به نظرم همه ی زندگی یه جوری شده...شایدم نشده...آره...نشده...دلم می خواد زمانو بکشم عقب و دوباره بچه بشم...دوباره برگردم به همون لحظه های توی آلبوم...همون آلبومی که تموم صفحه هاشو دوباره از اول ورق زدم...حس کردم همه ی لحظه هاشو دوست دارم...به یه نکته ی ظریف پی بردم ! این که از مرداد ۱۳۶۷ به بعد که یه جورایی لبخند زدنو یاد گرفته بودم تو تموم عکسهام به جز یکی که به خاطر دعوا کردن با داداشم عصبانی بودم ٬درحال لبخند زدنم...
یکی از عکسها ٬عکس جشن تکلیف مدرسه است...کلی خاطره انگیز بود...یادش بخیر همه مون چادرهای سفید با گلهای ریز بنفش پوشیده بودیم و من کنار شیدا وایساده بودم و همه وقتی می خواستن منو تو عکس پیدا کنن ٬شیدا رو به جای من پیدا می کردن و من و شیدا از اینکه در اوج بی شباهتی به هم شبیهیم کلی خوشحال بودیم...الان دیگه اصلا ازش خبر ندارم...شیدا رو میگم...
یکی دیگه عکس من و زهراست ...فقط من و اون تو عکسیم ...مربی پرورشیمون تو اردو این عکسو ازمون گرفت...ولی نمی دونم چرا ۷ تا ازش چاپ کرده بود...یادش بخیر...کلی بهش خندیدیم که چقدر باهوشه که از رو عکس دونفره ۷ تا چاپ کرده...آخه بعدشم مارو مجبور کرد که همشو ببریم...الان دیگه اصلا ازش خبر ندارم...زهرا رو میگم...آخرین باری که باهاش حرف زدم مهر پارسال بود...یه زمانی بهترین دوستم بود...حتی بهتر...از پارسال تا حالا ۷-۶ دفعه زنگ زدم نبوده...خب این بهونه ی خوبیه واسه رفع تکلیف...که اگه فردا پس فردا تو خیابون از کنار هم رد شدیم و یقه ی منو گرفت که چرا اینقدر بی معرفت شدی ٬خب منم بگم اووووووووووه...۱۰۰ دفه زنگ زدم نبودی...
دلم واسه همه چی تنگ شده...واسه اون بچه بازی ها...واسه اون زمانی که فرق من و داداشم فقط اندازه ی موهامون بود وشاید یه کمی بیشتر.... واسه اون روزی که اون روسری پوشید و ادای مشق نوشتن در آورد و منم یه تشت گذاشتم رو سرم و شروع کردم به شلوغ کردن و بپر بپر٬ و بابام اشتبامون گرفت و به من گفت : از خواهرت یاد بگیر ببین یه جا نشسته داره مشقاشو می نویسه...داداشم هم در اوج عصبانیت روسریشو در آورد و گفت: من خودمم...دارم مشقامو می نویسم...منم کلی خندیدم...
یادمه خیلی احساس بزرگی می کردم...وقتی من کلاس اول بودم داداشم آمادگی می رفت و آمادگیشون دقیقا کنار مدرسه ی ما بود و من هفته ای یه بار می رفتم وضعیتشو از مربی هاش می پرسیدم
...تازه یه بارم که کلاس دوم بودم تو دفتر مشقش نوشتم که داداشم چون که دهه ی فجره و تلویزیون برنامه کودک زیاد میده ...همش میشینه پای تلویزیون و درساشو نمی خونه...لطفا دعواش کنید...خیلی ممنون
...